تبليغاتX
همیشه یک نفر باید به پا خیزد.....

همیشه یک نفر باید به پا خیزد.....

به اميد اينكه پشت ميله ها كسي براي فكر خود زنداني نباشد كه تفكر را نمي شود زنداني كرد

تقدیم به اونیکه خودش می دونه و دوستش دارم یه دنیا

دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم  و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من  تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی  بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا  رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو  بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی  تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو  دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر  کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر  از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر  بشم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 23:8  توسط خدا  | 

سلام از دوستهای عزیزم معذرت خواهی میکنم اگه تو این متنی که

 

مینویسم کمی بی ادبی میکنم ولی مجبورم راهی جز این ندارم یکی هست

 

که منو بیچاره کرده امیدوارم با این مطلب دست از سر من برداره و

 

برای هیشه منو فراموش کنه ( حمید می خواستم یه چیزی بگم

 

ناراحت نشو دیگه دنبال من نباش من از تو بدم می یاد

 

تا حالا از کسی اینقدر متنفر نبودم که از تو هستم بابا

 

به چه زبونی بگم بزار زندگیمو بکنم من کسی دیگه

 

رو دوست دارم عاشقشم دست از سر من بردار .تو

 

مایه آبروی من هستی منم نمیخوام سر به تن تو باشه

 

آشغال عوضی چرا نمیخوای بفهمی که من با تو همین

 

توری دوست شدم و اصلأ هم علاقه ای به تو ندارم تا

 

الان هم سر کار بودی بد بخت خیلی بچه هسستی فقط

 

 هیکل گنده کردی حالا اینقدر سر راه من نیا و مزاحم من

 

 نشو همینو بس نه توکلوب پیغام بزار نه واسم آف بزار

 

 من دیگه جوابی ندارم که به تو بدم من دیگه تورو نمیشناسم

 

 اگه هم بخوای مزاحم من بشی ازت شکایت میکنم بیچارت

 

میکنم اینو یادت باشه تا حالا هرچی کشیدم از دستت

 

بسه من بزرگترین اشتباهم در زندگی این بود که با

 

توی بی سرو پا دوست شدم دنبال این هم نباش که

 

بفهمی چرا من این حرفها رو زدم خیلی وقت می

 

خواستم بگم تمام این حرفها تو دلم بود

 

هر طوری خواستم بهت بفهمونم بهت مستقیم گفتم با

 

رفتارو اینها متوجه نشدی  دیگه هم واسم هم نیست

 

 چیکار میکنی و چه بلایی سر خودت می

 

یاری برو به درک دیدار ما به قیامت خداحافظ برای

 

همیشه )نازی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:24  توسط خدا  | 

چند رباعی دلنشین از خیام فیلسوف کسی که یادش در دل من همیشه روشن است

 

 

 

گاویست بر اسمان قرین پروین          گاویست  دگر بر زبرش جمله زمین

 

گر بینایی چشم حقیقت بگشا              زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

 

 

صانع به جهان کهنه همچون ظرفی است

 

  ابیست به معنی و بظاهر برفی است

 

بازیچه ی کفر و دین به طفلان بسپار 

 

  بگذر ز مقامی که خدا هم حرف است

 

 

از امدنم نبود گردون را سود            وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

 

وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود      کاین امدن و رفتنم از بهر چه بود

 

 

چون حاصل ادمی در این جای دو در

 

جز درد دل و دادن جان نیست دگر

 

خرم دل انکه یک نفس زنده نبود

 

واسوده کسی که خود نزاد از مادر

 

ای انکه نتیجه چهار و هفتی              وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

 

می خور ه هزار باره بیشت گفتم          باز امدنت نیست چو رفتی رفتی

 

 

 

 

 

یک قطره ی اب بود  و با دریا یکتا شد

 

یک ذره ی خاک بود و ا زمین یکتا شد

 

امد شدن تو اندرین عالم چیست

 

امد مگسی پدید  ناپیدا شد

 

گر من ز می میغانه مست هستم           گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

 

هر طایفه ای بمن گمانی دارد               من زان خودم چنانکه هستم هستم

 

 

 

 

 

شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی

 

هر لحظه بدام دگری پا بستی

 

گفتا شیخا هر انچه گویی هستم

 

ایا تو چنانکه مینمایی هستی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 17:14  توسط خدا  | 

                                

 

نوروز بدون گفتگو زیباترین جشن در میان تمام ادیان است.    

 

شاهان هخامنشی در این روز در تالار اپادانا بار عام می دادند. داریوش کبیر در نوروز

 

هر سال به معبد بابل می رفت و دست رب النوع را می گرفت.

 

شاهان ساسانی با جامه ابریشمی در بارگاه می نشستند و موبدان با سینی بزرگی که در ان نان

 

 و سبزی و شراب  و انگشتر و شمشیر و دوات و قلم بود با اسب به پیش شاه می رفتند و

 

شادباش خود ا اینگونه اغاز ی کردند

 

شاها به جشن فروردین به ماه فروردین ازادی گزین بر داد کیان سروش اورد تو را دانایی و

 

 بینایی و کاردانی و دیر زیوی با خوی هزبر شادباش به تخت زرین انوشه خور به جام

 

جمشید و ایین نیاکان در همت بلند باش نیکوکاری و داد و راستی نگاهدار سرت سبز و

 

خویت خوید  اسبت کامکار و پیروز به جنگ  تیغت روشن و کاری به دشمن   بازت گیرا و

 

 خجسته به شکار کارت راست چون تیر سرایت اباد و زندگی بسیار اد.

 

 

خانه تکانی و لباس نو پوشیدن و دید و بازدید و تبادل هدایا از سنت های این عید است.

 

سفره هفت شین اشاره به هفت امشاسپندن دارد که شامل  اتش  ایینه   اوستا    گلاب پاشی 

 

  نقل سفید    ظرف اب اویشن    شاخه های سرو و مو   پلو ماهی  انار   و  اجیل است که

 

 هه مفاهیم سمبلیک دارند.

 

 

ای مزدا  همه نیکیها و خوبی ها ی زندگی از توست. انچه از نیکی ها و خوبی ها که

 

بوده اند و انچه که هستند و انچه که خواهند بود . به خواست و مهر سرشار خودت

 

همه ی اینها را  به ما ببخشای . به یاری منش پاک ما را برخوردار کن از ان نیروی

 

 روانی و بهترین استی و بیارای تن ما را به روشنایی و رستگاری جاودان .

 

 

 

 

نوروز همتون ا یاری مزدا با  شکوه باد.

              

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 23:8  توسط خدا  | 

انکه دانست زبان بست

 

انکه می گفت ندانست

 

چه غم الوده شبی بود

 

وان مسافر

 

که در ان ظلمت خاموش گذشت

 

و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ

 

که یک دم به خیالش گذرد

 

که فرود اید شب را گویی

 

همه رویای طبیبی بود

 

چه غم الوده شبی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 0:31  توسط خدا  | 

نه دررفتن حرکت بود

 

نه در ماندن  سکوت

 

شا خه ها را ازريشه جد ا يي نبود

    

وباد سخن چين 

  

با برگها رازي چنان نگفت 

 

که  بشا يد

 

د وشيزه عشق من مادري بيگانه ست

 

 و ستاره پرشتاب

 

برمداري مايوس جاودا نه مي گردد 

 

نميخواستم  نام چنگيزرا بدانم

 

نميخواستم نام نادر را بدانم

 

نام شا هان را  

 

محمد خواجه وتيمورلنگ

 

نام  خفت دهندگان را نميخواستم 

 

و خفت کشندگان را

 

ميخواستم نام تورا بدانم 

 

و تنها نامي که ميخواستم ندانستم  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:39  توسط خدا  | 

چهار شمع بودند كه به آرامی ميسوختند .

سكوت طوری بر فضای اتاق خيمه زده بود كه به وضوح ميشد صدای درد دلشان را با يكديگر شنيد .

شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هيچ كس نميتواند از نور من محافظت كند ، بهر حال فكر كنم بايد بروم ، چون هيچ دليلی برای ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم ...

رفته رفته شعله اش كم نور و كم نور تر شد تا اينكه بطور كامل از بين رفت ( خاموش شد ) .

شمع دوم گفت : من «ايمان» هستم .. گمان نكنم تا مدت زيادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلی برای بيشتر از اين بودنم باقی نمانده من ديگر برای هيچ كس ارزشی ندارم .

تا صحبتهايش تمام شد ، نسيمی به آرامی وزيد و شمع دوم را خاموش كرد .

شمع سوم با غم زيادی شروع به صحبت كرد : من «عشق» هستم .. ديگر قدرتی برای ماندن ندارم ، ديگر كسی به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزديك تر است .

بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد ، نورش كاملا از بين رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .

ناگهان كودكی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده ديد

با گريه و اندوه زيادی گفت : ای شمع ها ! ای شمع ها‌! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بين رفت؟ بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نورانی كنيد .. شما را بخدا روشن شويد .. نرويد ..

كودك همچنان به اشك ريختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه ميداد و التماس ميكرد

در آن هنگام بود كه شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت :

نترس كوچولوی من ، تا وقتی كه من هستم و وجود دارم ميتوانم آن سه شمع را روشن كنم و تا هميشه پر نور نگهشان دارم .. زيرا من «اميد» هستم .

كودك داستان ما با اشتياق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن كرد

آره .. «اميد» رو هيچ وقت نبايد از زندگيمون برونيم

هر كدوم از ما با كمك «اميد» ميتونيم از «عشق» و «ايمان» و «آرامش»مون واسه هميشه در دل و زندگيمون نگهداری كنيم.

 

?

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 0:30  توسط خدا  | 

  چی بگم وقتی که آفتاب نمی تابه             وقتی بارون نمی باره

   

    وقتی دیواری به دستی نمی لرزه             دل سلاخ که ازین حوض پر از خون

     نمی ترسه     

 

چی بگم

   زندگی با این همه درد نمی ارزه

                                       

  زندگی با این همه غم نمی ارزه

                            

                     چی بگم  وقتی قناری تو بهارم نمی خونه     توی آسمون آبی یه ستاره نمی مونه

 

      وقتی حوضا پر خونه  دستا بستست                شعر آزادی رو هیچکی نمی خونه      

 

 چی بگم؟

 

 زندگی با این همه درد نمی ارزه               زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه

 

          با تو آسان می شود از دست سیاهی ها گریخت

 

 رو به سوی  ظلمت شب های بی فردا گریخت

 

 بی تو ای آزادی ای والا کلام گر نباشی در میان

 

باید که از دنیا گریخت

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 13:17  توسط خدا  |